boooo sardeee



بليط هواپيما تهران به کراچي


الهي آنرا که هدايت نمايي کس نتوان به گمراهي رهنمون سازد


الهي آنکه نپذيرفت هدايتت را ،هيچ کس نتواند که هدايت سازد


الهي چشماني دارم که بي لطف تو نابيناست


گوشهايي که بي صوت دل انگيزت ناشنواست


و زباني که چون در کلامي غير از عشق بچرخد لال است


اسير لکنت و فارغ ز معناست


الهي هيچم که از هيچ کمتر و چون قاصدک رقصان بر باد


نميدانم به چه نازم که زود ميروم از ياد


بسي در کبر گمان بردم  که انديشه م


به اين هستي گمانم برد که ريشه م


نميدانستم شايد که بر نقش همي خاک


به هر دم بر درخت زندگاني چو تيشه م


چگونه خواندمي من که من ديگر نماند


به عقلي دست کشيدم که آن عقل  هم دگر هيچ چيز نداند


الهي در مصيبت نام تو فرياد سازم


چو رفت از من بلا


چه زود از تو رخسار ببازم


کي ام من؟ به چه نازم؟


ز آبي بد بو تا پوسيدگي در خاک؟


به مستي در پي يک دانه از تاک؟


چگونه ياد من ميرفت که مرگ در کمين است


که علم يابم اگر چه در بر چين است


به ناداني چه فريادها ز دانايي به پا کردم


خدايا همچو طبلم که خود را من صدا کردم


به هر لحظه به لطف و صدها اشاره


بگفتي آي به نزدم


نکن اين ريسمان مهر را پاره پاره


چه غافل هستم و بودم


پي هر رنگ و آهنگي


به هر لطف تو رنجور


ميزدم بر دل چنين سنگي


خدايا مرا رقصي نما


آهنگش تو باشي


مرا خاموش کن در خويش


که خاموشيش تو باشي


گرم يک ترانه برخواست از دل


تو لطفي کن


که شعر آن ترانه ش تو باشي


 


آخرین مطالب
آخرین جستجو ها